|
ابر ....
آنقدر میدانم که چیزی هست و من گم کرده ام
|
وقایعی که در زندگی همه ما پیشامد میکنه هیچ کدوم سوا کردنی نیست. بزرگ ترین اون وقایع مرور زمانه که شامل حال همه ما شده. شاید اگر این مرور و گذر زمان به ما چند وقتی امون میداد خیلی چیزا سالم میموند، خیلی ارتباطات ، خیلی از با هم بودن ها میتونست بیشتر ادامه پیدا کنه، خیلی از شادی هایی که دل کندن ازشون به این راحتی ها نیست... همونقدر که شادی ها و لحظه های خوب ، خوب و آسون میگذرن، سختی ها هم سخت میگذرن(چشم بسته غیب گفتم)! ولی یک کورسوی امید همیشه بوده و هست. شرکت هیولاها رو دیدین؟!؟ نتیجه آخر این کارتون، اینه که خنده انرژی بیشتری داره و واقعاً همینطوره. یک روز شاد میتونه خستگی یک دوره خسته کننده طولانی رو از وجودمون پاک کنه. فقط این ماییم که میتونیم خودمونو در شرایط راحت و شاد قرار بدیم. همون طور که خستگی ای که الان درگیرشیم جزو جذب های خودمون محسوب میشه باید این برنامه شاد رو هم در برنامه جذبمون قرار بدیم. با امید موفقیت هممون... [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 12:6 ] [ ابر ]
[ ]
با باراش برف در آبان ماه؛ به نکته ای پی بردم که برای من خیلی دلگرم کننده بود. تو محلّه ما، توی تمام کوچه های فرعی، درختا از کمر شکسته بودن. تمام کوچه های فرعی بسته شده بود. چرا زمستونا درختا نمشکنن؟! برگای سبک از روی درختا نریخته بودن و برف سبک تر از برگ، روی شاخه درختا چنان سنگینی کردن که درختا از کمر شکستن... خیلی معنیا از پس این حرفا فهمیده میشه ولی مهم ترینیش اینه: ببین خدا تا کجاهاشو فکر کرده!!! اینکه درخت رشد کنه- چطوری رشد کنه و دونه بشه درخت و کار نداریم!!! خودش داستانیه؛ امّا فکر به اینکه: حال این درخت رشد کرد – کی و چطور با چه زمان بندی دقیقی باید پاییز بیاد – اوّل برگ ها بریزن- بعد برف بیاد... تا درخت تاب مقاومت داشته باشه و باز هم بتونه به آدم خدمت کنه... خیلی ناراحت و خسته بودم – با جرقّه این فکر ، دیدم وقتی خدا به این دقیقی برنامه ریزی میکنه؛ وقتی برنامه هاش بدون کنترل و بازرسی بی نقص و درسته ، من چه کاره ام؟! درسته . ما تلاش خودمونو می کنیم، فکر میکنیم، زحمت میکشیم ولی گاهی یادمون میره، از یه جایی دیگه دست ما نیست. جمله "توکّل به خدا " را با بند بند وجودم حس کردم... جای خیلی از دوستان خالی- بیش از دو سوم پیوندهامو باید پاک کنم!!! هر کس به نوعی رفته به سمت سرنوشت خودش... اون هایی هم که موندن ، مثل من، زیاد ملموس نیستن... برای همشون آرزوی شادی می کنم... به امید دیدار. [ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 11:21 ] [ ابر ]
[ ]
سلام گاهی حرف ها اونقدر زیاد میشن که وقتی دست به قلم میبری همش یادت میره! مثل وقتی که زنگ مدرسه می خوره و بچه ها می خوان بیان بیرون- همه هجوم میارن و هیچکس از در رد نمیشه! شاد زیستن وظیفه اول هر آدمه... ولی کدوم یک از ما تو این دوره به این فکر میکنیم که برای چی اومدیم؟! همه هستیم- چون مجبوریم باشیم! بدون هیچ تقلایی برای فهم چگونه بودن! و این نهایت بی خیالی- برای ما چقدر میتونه ثمر بخش باشه؟! درسته محکوم به بودن شدیم- ولی حالا که هستیم- پس باید به بهترین شکل باشیم. به درست ترین شکل و قشنگ ترین حالت ممکن. حافظ- جافظ شد- چون باید حافظ میشد. یعنی نقش خودشو درست بازی کرد و موندگار شد. موندگاری اون- پاداشه انتخاب و فهم راه درست خودش بود. ما هم یکی مثل اون- باید موندگار باشیم و بمونیم... با آرزوی بهترین ها
[ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 21:43 ] [ ابر ]
[ ]
سعی کردم مغزم و به سمت یه حرف خوب سوق بدم- و باز رسیدم به حرف دل. میگن حرفایی که از دل بیاد به دل میشینه... تو بزرگ راه زده "بیایید از انتقاد مثل تعریف استقبال کنیم" این حرف دله؟ به دل من که خیلی نشست... وقتی کوچیکیم . "اون خانواده با فرهنگ، با فرگنگش" سعی میکنن ترسی تو دل بچشون رشد نکنه .... گاهی دلم برای بزرگترا میسوزه. سعی بی خود، نگرانی، که آخرش با لگد اندازی بچه بزرگ شده روبه رو میشه، و بد تر از همه اینکه اون بچه با جسارت تموم سعی میکنه بدترین رو با عنوان حق خودش به اون والدین بفهمونه! یک عمر تلاش برای ساختن زندگی که آخرش باید رها بشه ... والدین قابل ترحم ترین موجودات زنده اند. حتی فکر میکنم از بچه ها هم قابل ترحم تر... بچه آینده داره و بزرگ، به امید آینده ای که در حال حاضر توش به سر میبره داره ساعت هارو دونه دونه از سر میگذرونه... بچه جای خطا داره و بزرگ اگه اشتباه قضاوت کنه خطا کارترین و منفورترین میشه از دید طفلی که در بالین خودش خلق شده- به حرف افتاده و و از دامن مولّد فاصله گرفته و فکر میکنه چه کار عظیمی انجام داده... آره- دلم به معنی واقعی کلمه، برای والدین میسوزه. برای تمام والدینی که با خون جگر موجودی رو پرورش داده و حالا اون موجود باید خودش خطا کنه . دیدن و دم نزدن خطای عزیز از طاقت فرسا ترین کارهای دنیاست. بیایید قدرشونو بدونیم. دوسشون داشته باشیم. میدونید ؟ عشق هایی که این دور و زمونه باب شده کشکه! البته ببخشید. از عاشقان واقعی عذرخواهی میکنم. تنها- تنها و تنها عشق حقیقی که خود شخص خدا تو دل این موجود دوپا قرار داد- عشق مادر به فرزنده. مامانم- بابام اهل وب و کامپیوتر و این چیزا نیستن. هیچ وقت نخواهند فهمید که همچین متنی وارد این محیط شده امّا به احترام اون عشق پاک این حرفهارو به تصویر کشیدم. ازش عشق خواستم. و ندونستم که عشق او دل دریا میخواد. ترسیدم از دعام و باز دعا کردم... ترس از تنهایی- ترس از ندیدن، ترس از درجا زدن و باز طفلی والدین که حتّی در درست ترین مسیر هم خطاکردند... محرم ترین دوستان با صفا ممنون که هم پای دلم شدید. [ چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 ] [ 20:42 ] [ ابر ]
[ ]
سلام و تشکر از عزیزانی که هنوز با من همراهند... مدّت زیادی میشه که از با شما بودن ها دورافتاده ام . پس ، از اونجایی که دوست دارم هر وقت با کسی حرف میزنم شاد باشه، بهتر دیدم بعد از یه غیبت طولانی یه متن نسبتاً جالب و شاد بذارم. امیدوارم خوشتون بیاد: هزارتا علت وجود داره كه آدم نمیرسه درس بخونه و تو كنكور قبول شه،چرا که سال فقط 365 روزه. در حالی که:
-1در سال 52 جمعه داریم
و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند. -2حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین۲۶۳ روز دیگر باقی میماند.
3-در هر روز 8 ساعت خواب
برای بدن لازم است که جمعا" 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند.
-4 اما سلامتی جسم و روح
روزانه 1 ساعت تفریح را میطلبد که جمعا" 15 روز میشود. پس 126 در روز باقی
میماند.
5- طبیعتا" 2 ساعت
در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند.
-6 یک ساعت در روز برای
گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است.
این خود 15 روز است. پس 81 روز باقی میماند.
-7 روزهای امتحان 35 روز
از سال را به خود اختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند
-8 تعطیلات نوروز و
اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند.
- 9 در سال شما 10 روز را
به بازی میگذرانید. پس 6 روز باقی میماند.
10 -در سال حداقل 3 روز
به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است.
11- سینما رفتن و سایر امور
شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند. 12 - یک روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟
تا بعد عزیزان [ سه شنبه سی ام شهریور 1389 ] [ 10:19 ] [ ابر ]
[ ]
وقتی دنبال فهمیدن باشی، وقتی دنبال دلایل زندگی میری، وقتی که اسمتو در لیست آدم های خواهان فهم وارد میکنی، جزو بنده های مُقرّب محسوب میشی. حتی زمانی که خسته بشی از پیگیری ماجراها، از دنبال کردن فهمیدن ها، تازه اون موقع میبینی... میبینی که علّت ها، جواب ها و هر چیزی که دنبالش بودی به سراغت میان... همه میدونن که حرف - حرف میاره. جای شما خالی، با دوستی نشسته بودیم و صحبت می کردیم. حرف افتاد به اینکه دکتر خوب کجا سراغ داری و این حرفا... برای چکاپ و این صحبت ها... داستانی برام تعریف شد که بد نیست تعریف بشه، برای کسانی که راهی به بهتر شدن دارن. بهتر شدن- بهتر بودن ، از هر لحظه قابل اجراست و چه سعادتی نسیبم میشه اگر ، حتّی لحظه ای با این ماجرا کسی به فکر فرو بره... یه مَطَبّی این نزدیکای منزل ما – یه دکتر شاهکار و زیبا داره- دکترای رادیولوژی که هرچی بنده از وجنات و زیبایی این مرد بگم کم گفتم . قد بلند، چهار شونه، خوش قیافه و خلاصه از نظر ظاهر که رفقا تعریف کردن، همه چی تموم. در یک کلام "هلو" (قابل توجه آقایون! فقط نمیشه هلو بین خانوما پیدا بشه که...) خلاصه این آقا دکتر خوبی هم هستن که در مطب ، همراه پدرشون کا رمیکنن – تو کارشون هم خیلی وارد و اطلاعات علمی عالی. دوست ما چند سال پیش برای چکاپ به این آقا مراجعه میکنن! اونجا متوجه میشن که ، بله! این داداش خوشگل و دلبر ما، یه مقدار زیادی سروگوشش ناجور میجنبه... به نوعی از تخصص و حرفه خودش سوء استفاده میکنه و .... (عاقلان دانند) یه پُرس و جوی سطحی انجام میشه و متوجه میشن که ؛ این آقا زن داشته، زنشو طلاق داده و خلاصه بگذریم، با این سوء استفاده های خود؛ صفایی میکنه و روزگار میگذرونه. چند سال میگذره... چند هفته قبل ما به دنبال جای مناسب و کار درست میگشتیم. حرف به این دکتر خوش قد و قامت داستانمون افتاد. دوستم گفت: تو مطبش نشسته بودیم و منتظر، که نوبتمون بشه. یه آقای پیری اومد رد شد ورفت بیرون. وقتی وارد مطب شدن بعد سلام و احوال پرسی با پدر آقا خوش تیپه ، از حال پسرمون و اینکه کجاست پرس و جو کردن. متوجه شدن که اون پیر مردی که از جلوشون رد شده و رفت، همون پسر بوده. تو این مدت سرطان پیشرفته گرفته و دیگه اجازه کار نداره...
قصه ما به سر رسید وقتی آدم بچه ای که جلو چشمش باشه رو میبینه متوجّه بزرگ شدنش نمیشه- ولی وقتی بچّه دوستتونو بعد چند وقت میبینید ، بزرگ شدنشو کاملاً حس میکنید... ما تا مادامی که خودمون بازیگر نقشمون هستیم – از خودمون غافلیم... تغییرات و نمیبینیم. بهتر نیست یه کم از چشم راوی به داستان زندگیمون نگاه کنیم؟ [ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 ] [ 23:59 ] [ ابر ]
[ ]
سلام دوستان گلم هر چی از خوبی و صفای وجود تک تکتون بگم کم گفتم. چه کسانی که با نظرات خصوصی همراهیم کردن و چه اونایی که آشکارا حرفاشونو عنوان کردن. از بازگشتم شادم. این مدت غیبت فرصتی شد که متوجه بشم که چه قدر بهتون کرده ام عادت!!!! به همه شما – دونه دونه سر خواهم زد- ولی لازم دیدم این پیام بازگشت کلی را به همراه تشکر ویژه از همراهی شما عزیزان در زمان غیبتم بذارم. به هرحال دوری از دوستان سخت بود و علت غیبت هم خرابی مودم کامپیوتر بود. داستان پایین رو خوندین و با نظراتتون ، عقاید و افکارتون و تجربیاتتون راهنمایم شدین. ازتون ممنونم. حقیقتش – زمانی که این داستانو نوشتم- زمانی بود که حس میکردم تموم شدم! و این حس مجبورم کرد گذری به دوران گذشته بزنم. و حالا مهم اینه که بیشتر حس نزدیکی با تک تک شما دارم ، به هر حال قسمتی از زندگیمو براتون تعریف کردم- یعنی اجازه ورود به قسمتی از خلوت زندگی شخصیمو به شما عزیزان دادم. اونقدر محرم شدین که برای درد دل انتخابتون کنم. و این صمیمیت ها رو زیاد میکنه... یا بهتره بگم- طبیعیش اینه که زیاد کنه. وقتی حس کردم که وجودم خاموش شده – تلاش کردم با حرکت منبع سکونم و خراب کنم! با اینکه ماهیت موضوع دقیقاً برام مشخص نبود ولی با این حال تلاشم و کردم و گویا جواب داد. با شروع حرکت یه اتفاق مهم هم افتاد- قلب گم شدم رو پیدا کردم... با حرکت شدید و ناگهانی من – قلبم شروع به تند زدن کرد و یادم انداخت که منشأ وجودم- اون نور- اون قدرتی که عامل تپیدن یک تکه گوشت میشه هم چنان در حال نگاه کردن منه. نگاه به کسی که خودش خلق کرده و من ... باز شدم یه جوون در حال حرکت با ایده آل هایی که به وضوح در ذهنم قابل دیدن هستن. از آدم هایی که توقع نداشتم کارهای زیادی دیدم- مثبت و منفی- آرام بخش و دیوانه کننده. تصمیمات جدید برای شروع و کات کردن داستان های قدیم و جدید. درست و نادرست.... و حالا دوباره زندگی... سلام دوستان نازنین. [ پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 ] [ 0:22 ] [ ابر ]
[ ]
لغات و صفحات خالی برام هوس انگیز ترین چشم اندازهای دنیاست - و قفلی که جنسش از افکار بیهوده و پوچه به سردرزبونم میخوره و آزارم میده – این قفل، وقتی شروع به نوشتن میکنم سست میشه و کم کم – زمانی که شوق من را به باز شدنش میبینه- به من اجازه میده جاری بشم... تصمیم دارم امروز یه ماجرای خصوصی براتون تعریف کنم. زمانی که اولین عشق به سرزمین افکارم پا گذاشت هیجده سالم بود... اون بزرگ بود و من زیادی کوچیک- فاصله سنیمون فضایی بود! بعد یه مدت که خوب شیفته شده بودم و اون هم خوب نقش یه استوره را برام بازی کرده بود- تصمیم گرفتم از لاک خودم بیرون بیام و علاقه ام رو ابراز کنم- بر اساس داستان هایی که خونده بودم و برام خونده بودن با علاقه ای که نسبت به خودم از جانب اون حس میکردم- فکر میکردم یه جرقه کافیه تا جلو بیاد و ... فکر میکنم ابراز علاقه ام یه کم طول کشید و احتمالا یه پای قضیه میلنگید. گر چه علاقه او کاملا ملموس بود!!! تو کلاس راه میرفت و می اومد صاف بالای سرم، زل میزد تو چشام و شروع به شعر خوندن میکرد- حرفای قشنگی که در هیچ دکونی پیدا نمیشه و الحق تک بود- یادمه یه بار با دفترمدرسه مشکل پیدا کرد و داشت کلاس و نصفه ول میکرد ! من و میگی؟! اسپند رو آتیش- نفسم کامل قطع شده بود! حال من بیچاره رو که دید – شروع کرد به پاره کردن کاغذای پوشه ای که جلوش بود! قریب به بیست دقیقه همه ساکت نشسته بودن و کاغذ پاره کردنشو تماشا میکردن... خلاصه زمان گذشت- کلاس ما تموم شد و هر کسی سرنوشت خودشو دنبال کرد- تا اینکه یه روز یکی دیگه از بچه های کلاسو دیدم – از اونجایی که حس کرده بودم استاد به همکلاسی که داشتم باهاش حرف میزدم علاقه داشته- حال استاد و ازش جویا شدم و با ناباوری دیدم به اون شاگرد پیشنهاد دوستی داده!!! قبل از فهمیدن این ماجرا جنس داستان برام متفاوت بود! داستان شامل علاقه ای نافرجام بود- ولی دیدن اون دوست، داستان و عوض کرد! همه چی عادی به نظر میومد- هیچ اتفاقی تغییر نکرده بود- همه به راه خودشون ادامه میدادن – زمین و زمان به گردش ادامه میداد امّا تو این سه سال بی خبری چه ها که بر من نگذشته بود!!! تو این سه سال من سعی کرده بودم بزرگ بشم! سعی کردم یه رشته خوب داشته باشم- سعی کردم بهتر بشم تا اونی که دوسش دارم بهم افتخار کنه... با شنیدن اون ماجرا برای دومین بار – رشته ای که شروع کرده بودم و ول کردم- برای خواندن بی انگیزه شده بودم. و یه دوست قدیمی همراهیم کرد- به من امیدواری داد -تشویقم کرد و دنبال کارهای من و گرفت تا دوباره وارد رشته دیگه ای شدم.
داستان خصوصی کافیه... من از جایی که الآن هستم راضی ام- اون سختی ها – پروازی که بر اساس شور عشق به من داده شد وضربه های با کلّه زمین خوردنش برام تجربه های باارزشی هستن. یه روزی– داستانی نوشتم و دادم یکی از اساتید گلم خوند- بهم گفت نتیجه گیری رو به خواننده واگذار کن... پس باقی ماجرا با خودتون... [ جمعه بیست و پنجم تیر 1389 ] [ 11:57 ] [ ابر ]
[ ]
بنام خالقم
سلامی گرم به رسم ادب و به معنای آرزوی سلامتی برای همه دوستان. زمان هایی هر فردی کارهایی را بر حسب لذتی برای دلش انجام میده، زمان هایی اعمالی را بر حسب عادت و هرازگاهی برحسب ندانم کاری... از اونجاییکه قصد انشعاب دادن به حرفامو ندارم. بدون فوت وقت: در پی ماجراهای اخیر زندگی و اتفاقات عادی روزانه و احساس هایی که به دنبال اونها بود که البته قسمتی از اونها را با شما دوستای خوبم قسمت کرده بودم... فکر کردم دور ازانصافه که حقایق تلخ و نه چندان تلخ و شیرین زندگی با هم عنوان نشن... دوستانی که زحمت کشیدن و من و با روح ناآرامم همراهی کردن- بدنیست که در جریان روح آرام من هم قرار بگیرن. روحی که در پی یک دعای بی نظیر و ناب به دست اومد... شادی بی انتها وآرامشی که آرزوی هر انسانیه... البته هرازگاهی بر اساس فراموشی، بی توجهی خودم از خودم، کم کاری، بی حوصلگی که بر اساس سروکله زدن با مسائلی تکراری پیش میاد که اون هم لازمه همین زندگیه و مسائل کوچک و یه کم بزرگ ممکنه از یاد ببرم که روزی اینقدر آروم بودم- روزی اینقدرشاد بودم( شادی که با هیچ وصالی به دست نمیاد.) لازم به ذکره که این حرفها مخاطبهای خاص خودشو داره... گاهی باید از یه رود مواّج رد بشی تا بتونی بفهمی کسی که رد شده چه شجاعتی به خرج داده... پس از همه توقع فهم این متن را ندارم.... امّا به احترام دوستان عزیز همراهم این متن رو نوشتم. معانی سختیهای درونی زیادی رو درک کردم و معنای این سختی آخری روحم رو جلا داد... با تمام وجود ازتون میخوام که به بتن مشکلاتتون برید. نهایت، درون این مشکلات دفن شده و شماها کاوشگران گنج آرامش وجود خودتون هستید. این متن را دعوت نامه ای برای ورود به سختی هاتون تلقّی کنید!!! و وارد بشین... آرامش منتظر شماست. خیلی وقتا آدم فقط منتظر یه ؟!؟!؟ دعوته. مثل همیشه آرزوی شادی روزافزون برای تمامی دوستان نازنینم دارم... [ پنجشنبه بیستم خرداد 1389 ] [ 0:13 ] [ ابر ]
[ ]
چندوقت پیش اتفاقی باعث شد که زاویه ای جدید از خودم رو ببینم... حقیقتش و بخواین از خودم ترسیدم! مثل این بودکه از کسی که فکر میکنی میشناسیش و احتمالاً دوسش داری... کار خطایی ببینی که در تصورت هم نمی گُنجه ... یه لحظه شُکّه میشی! خالی میشی- حسی که تمام بدنتو سِر میکنه! انگار آب یخ ریختن رو مغزت.... راه فراری نیست و اصلاً چیزی وجود نداره که تو ازش فرار کنی!!! و به ناچار میپذیریش!!! و نکته انحرافی این ماجرا این جاست که چیو داری می پذیری؟!؟!؟ در این حال- ممکنه شکست- یأس- ترس- نا امیدی و مهمتر از همه خستگی به همراه شوق دوباره زندگی کردن بخوان از اون خاکستر باقی مونده از وجودت متولّد بشن (درست مثل یه ققنوس...) و این توای که وظیفه داری اجازه به رشد این اهریمن های خونه خراب کن ندی... همه شما در جریان زندگی ققنوس هستید امّا برای یادآوری: این پرنده بعد از سال های سال زندگی ، وقتی که زمان مرگش فرا میرسه- خودش به دنبال کاه و خاشاک میره و اینقدر در آشیانه خودش که پُر از خاشاک شده بال میزنه تا از جرقه ایجاد شده از بال های خودش آتش میگیره و از خاکستر وجودش، ققنوسی نو و تازه نفس متولد میشه. در این زمانه که تو وظیفه یه مادر دلسوز و یه پدر قهرمان را برای وجود خودت بازی میکنی... بدون در نظر گرفتن اینکه مادر خودت دلسوز بوده یانه یا پدری قهرمان به عنوان الگو داشتی یا نه... میفهمی که روح تو زوایایی داره که هنوز نشناختیشون و این یه چشمه ی امید برای شروع کردن دوبارست... حالا به خودت ثابت شده که همیشه دیگران مقصر نبودن... تو هم در زندگی خودت نقش داری- یه جور بیرون اومدن از یه پیله – که دور خودت تنیده بودی یا دورت تنیده شده بود... و حالا اون پیله سوخته... همه اتفاقات زندگی – دست در دست هم- مثل معلمین سالخورده در حال تدریسن - ولی بعضی از این معلما شیوه هایی دارن که انقدر سخته- که یا استاد از زیر بار درس بیرون میای یا مردود... شاگردای مردود راه فراری از درس ندارن- یا باید درسو پشت سر بذارن و مطلبی رو که باید متوجه بشن، بفهمن- یا با فشار روحی امتیاز کسب نکرده، سالیان درازی رو به سختی و با عذاب وجدان سپری کنن... شاید برای شما هم پیش اومده باشه... شاید باشن کسایی که هنوز چنین رفتاری از خودشون ندیده باشن... شاید هم فردایی نه چندان دور، نوبتشون باشه... با شنیدن و دیدن سرنوشت بزرگان و اندیشمندان قبل از ما – میبینیم همه اونها هم به نوبه خودشو از زیر دست همین اساتید بیرون اومدن... به گفته اندیشمند فرانسوی جیم روهن: آرزو نکن کارها آسان شود آرزو کن تو بهتر شوی....
به امید روزهای شاد آتی
[ دوشنبه سوم خرداد 1389 ] [ 11:24 ] [ ابر ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |