من چه کاره ام؟!؟!؟
با باراش برف در آبان ماه؛ به نکته ای پی بردم که برای من خیلی دلگرم کننده بود. تو محلّه ما، توی تمام کوچه های فرعی، درختا از کمر شکسته بودن. تمام کوچه های فرعی بسته شده بود.
چرا زمستونا درختا نمشکنن؟!
برگای سبک از روی درختا نریخته بودن و برف سبک تر از برگ، روی شاخه درختا چنان سنگینی کردن که درختا از کمر شکستن...
خیلی معنیا از پس این حرفا فهمیده میشه ولی مهم ترینیش اینه:
ببین خدا تا کجاهاشو فکر کرده!!!
اینکه درخت رشد کنه- چطوری رشد کنه و دونه بشه درخت و کار نداریم!!! خودش داستانیه؛ امّا فکر به اینکه: حال این درخت رشد کرد – کی و چطور با چه زمان بندی دقیقی باید پاییز بیاد – اوّل برگ ها بریزن- بعد برف بیاد... تا درخت تاب مقاومت داشته باشه و باز هم بتونه به آدم خدمت کنه...
خیلی ناراحت و خسته بودم – با جرقّه این فکر ، دیدم وقتی خدا به این دقیقی برنامه ریزی میکنه؛ وقتی برنامه هاش بدون کنترل و بازرسی بی نقص و درسته ، من چه کاره ام؟!
درسته . ما تلاش خودمونو می کنیم، فکر میکنیم، زحمت میکشیم ولی گاهی یادمون میره، از یه جایی دیگه دست ما نیست. جمله "توکّل به خدا " را با بند بند وجودم حس کردم...
جای خیلی از دوستان خالی- بیش از دو سوم پیوندهامو باید پاک کنم!!! هر کس به نوعی رفته به سمت سرنوشت خودش... اون هایی هم که موندن ، مثل من، زیاد ملموس نیستن...
برای همشون آرزوی شادی می کنم...
به امید دیدار.